چشم ها را باید شست…

حکایت: گلدوزی خداوند

روزی پسربچه ای روی زمین نشسته بود و به گلدوزی مادرش نگاه میکرد ولی از جایی که او نشسته بود دست مادرش واضح و روشن دیده نمیشد. در فکر بود که چرا مادرش نخهای تیره ...

ادامه نوشته »

گاهی برای رسیدن باید نرفت…

مسیر راه,باید نرفت,وسط راه,انتهای راه

گاه می رویم تا برسیم کجایش را نمیدانیم فقط میرویم تا برسیم!! بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست گاهی برای رسیدن باید نرفت... باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده...

ادامه نوشته »

زندگی زیباست (سری ۸)

هر وقت روز بدی را تجربه میکنید و انگار تمام اتفاق های آن روزتان بر خلاف میل شماست این را فراموش نکنید که هیچکس به شما وعده نداده است که زندگی شما...

ادامه نوشته »

داستانک: مرد بینا و نابینا

حکایت,حکایت های زیبا,داستان زیبا,حکایت مرد نابینا,حکایت مرد نابینا و مرد بینا,داستانهای جالب,داستان های اموزنده,داستان درباره فساد مالی,داستان درباره خیانت

فردی با یک مرد نابینا هم اتاق شدند و قرار شد که تا وقتی که در کنار هم زندگی میکنند با یکدیگر صادقانه رفتار کنند. درب یخچال را باز کردند و سبدی گیلاس آوردند تا بخورند اما بعد از دقایقی...

ادامه نوشته »

داستانک: سلام; من گاو هستم

در یك مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود كه مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت:...

ادامه نوشته »

خدایا به تو پناه میبرم…

خدایا به تو پناه میبرم از اینکـه در آراستن صورتم چنان مشغول شـوم که از اصلاح سیرتم باز بمانـم خدایا سیرت را تو میبینی و صورت را دیگران ، شـــرم دارم از ...

ادامه نوشته »

زندگی زیباست (سری ۷)

در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که: نباید توقعی داشته باشی مگر از خودت. متوجه میشوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد، متوجه میشوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما...

ادامه نوشته »