خوبی کن و فراموش کن… (داستانک)

بزرگى با شاگردش از باغى ميگذشت..

چشمشان به يک کفش کهنه افتاد..

شاگرد گفت :
گمان ميکنم اين کفشهای کارگرى است که در اين باغ کار ميکند،بيایید با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم..

استاد گفت :
چرا براى خندیدن خودمان او را ناراحت کنيم..؟
بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين..
مقدارى پول درون آن کفش قرار بده..

شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول،مخفى شدند..

کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همين که پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد با گريه،فرياد زد :

خدايا شکرت..!
خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى..!
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همين طور اشک ميريخت..

استاد به شاگردش گفت :
هميشه سعى کن براى خوشحاليت، ببخشى نه بستانی..!
جمله ای کوتاه ولی واقعا عالی !!!

میلیون ها درخت در جهان به طور اتفاقی توسط سنجابهایی کاشته شدند که دانه هایی را خاک کردند و
سپس جای آن را فراموش کردند…

*خوبی کن و فراموش کن…. روزی رشد خواهد کرد…

خوبی کن و فراموش کن.... روزی رشد خواهد کرد...

 

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: