کمک سرباز به رفیقش در جنگ جهانی (داستانک)

کمک سرباز به رفیقش در جنگ جهانی دوم یکی داستان های بسیار زیبا و آموزنده ای است که پبشنهاد میکنیم آن را تا اخر بخوانید. امیدواریم که از خواندن آن لذت ببرید و از آن درس بگیرید.

کمک سرباز به رفیقش در جنگ جهانی

کمک سرباز به رفیقش در جنگ جهانی

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست

تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست

تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

حرف های مافوق اثری نداشت و …

سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید

و به پادگان رساند

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به

دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم

های عمیق و مرگباری برداشتی

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت

منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که

او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: ” جیم …. من می دونستم که تو به کمک من می آیی!

داستان آموزنده

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: