بفرما آخرش این شد هزاران شهر دور از هم

بفرما آخرش این شد  هزاران شهر دور از هم
دوتامان غرق تنهایی و  محو حالتی مبهم

خیالت خام شد بردند  از ما مهربانی  را
حواست پرت شدخشکید باغ عشقمان کم کم

فراق اینجاست می بینی؟ اگر دقت کنی حالا
جدایی را نگاه کینه توزت کرده ؛ خاطر جَم

از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمد
گمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدم

تو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخر
تمام قول هایت شد ؛ شبیه منحنی ها ؛ خَم

پُر از زهرند انگاری عسل ها در نبود ِ تو
شراب ناب هم انگار مخلوط َ ست با یک سَم

پس از تو حال من خوب است  یک تصویر میخواهی؟
شبیه  ساعتی  بعد  از  وقوع  زلزله  در  بَم

راستی! کانال خبری مجله مراحم راه اندازی شد اینجا کلیک کنید و عضو شوید




✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

همچنین ببینید

از وفا و مهربانی دم مزن، کار تو نیست

از وفا و مهربانی دم مزن، کار تو نیست

سازگاری با رفیقان ظاهرا کارِ تو نیست.... از وفا و مهربانی دم مزن، کارِ تو نیست.... تو شریک دزد بودی و رفیق قافله.... غارتم کردی ولی گفتی به من: کار تو نیست....

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)