حکایت: خیر است انشالله

حکایت اموزنده

حکایت,حکایت های آموزنده,حکایت های زیبا,داستان های کوتاه,حکایت های زیبا
حکایت,حکایت های آموزنده,حکایت های زیبا,داستان های کوتاه,حکایت های زیبا

 

در یک روستا ، خانواده ای چادر نشین ، در بیابان زندگی می کردند .
آنها علاوه بر تعدادی گوسفند ، یک خروس و یک الاغ و یک سگ داشتند .
خروس آنها را برای نماز بیدار می کرد ، الاغ ، وسایل زندگی آنها را حمل می کرد ، و سگ نیز نگهبان آنها بود .
روباهی ، خروس آنها را خورد و آنها محزون شدند اما مرد فهمید ه ای از خانواده آنها گفت : خیر است انشالله !
پس از چند روز ، سگ آنها مرد ، باز آنها ناراحت شدند و آن مرد گفت : خیر است انشالله !
طولی نکشید که گرگی الاغ آنها را درید ، باز همان تکرار شد .
در همان روزها ، آنان روزی صبح از خواب بیدار شدند ، دیدند همه چادر نشین های اطراف ، مورد غارت دشمن واقع شده و اموالشان به غارت رفته و خودشان اسیر شده اند و در آن بیابان ، تنها آنها سالم مانده اند .
مرد نیکوکار گفت : راز آن که ما مانده ایم و آنها رفته اند ، این است که چادرنشینان دیگر دارای سگ و خروس و الاغ بودند و به خاطر سر و صدای آنها در سیاهی شب شناخته شده اند و به اسارت در آمده اند ، ولی ما چون صدای سگ و خروس و الاغ نداشتیم شناخته نشدیم !
 پس خیر ما در هلاک شدن سگ و خروس و الاغ بود.

در تمام رویدادها و حوادث زندگی به خدا اعتماد کن.

راستی! کانال خبری مجله مراحم راه اندازی شد اینجا کلیک کنید و عضو شوید


✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)