حکایت: لقمان و غلام ترسو

حکایت لقمان و غلام,جکایت ترس غلام از آب دریا,حکایات لقمان,حکایت های آموزنده از لقمان

 

مجله مراحم؛ روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری و غلامش نیز در آن کشتی بودند. غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریا می ترسید. مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راه به جایی نمی برد.ناچار از لقمان حکیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلام را با طنابی ببندند و به دریا بیندازند. آنان این کار را کردند و غلام مدتی دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند. آنگاه او روی عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت. همه گفتند این لقمان چه شد؟

لقمان گفت: این غلام نمیدانست که جایش گرم و امن است پس بلایی که برسرش آوردیم تازه فهمید که اینجا برایش امن و آرام است.

این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می زنیم و غمگین می شویم.

ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را از یاد خواهیم برد. پس پیش از اینکه خداوند حکیم ما را به درون دریا بیندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاسگزار باشیم و نگذاریم ناراحتی و غصه ما را فلج کند.

 

راستی! کانال خبری مجله مراحم راه اندازی شد اینجا کلیک کنید و عضو شوید


✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

همچنین ببینید

حکایت خر باهوش و گرگ نعلبند

حکایت خر باهوش و گرگ نعلبند

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین...

۲ دیدگاه

  1. مریم از رفسنجان

    بسیار عالی

    مراحم واسه خودت یه گنجینه از داستانی هااا (تشویق)




    ۰



    ۰
  2. مائده از بابلسر

    دمت گرم مراحم (تشویق)




    ۰



    ۰

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)