داستانک: تصمیمات خدا

داستان آموزنده حکمت خدا

داستان آموزنده حمت خدا

شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم ….

وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم !
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند…

تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

راستی! کانال خبری مجله مراحم راه اندازی شد اینجا کلیک کنید و عضو شوید




✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

همچنین ببینید

حکایت مردی که انگشت خود را می‌مکید

مردی ٣٢ ساله نزد پزشكی به نام "ريچارد كراولی" رفت و شكايت كرد كه: نمی توانم عادت مكيدن شصتم را ترك كنم. كراولی گفت: زياد در موردش نگران نباش؛ فقط سعی كن...

یک دیدگاه

  1. مهرداد از کرمان

    همیشه خدا یک پله بالاتر از بنده قرار دارد نه برای اینکه خداست برای اینکه دست بنده را بگیرد




    ۰



    ۰

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)