داستانک: قول دادن برای خریدن شکلات

مجله مراحم؛ در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم.
بچه ای با مادرش همسفر ما بود و بسیار شلوغ میکرد.
خواستم او را آرام کنم؛ به او گفتم اگر آرام باشد، برای او شکلات خواهم خرید.
آن بچه قبول کرد و آرام شد…
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم.
ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای؛ به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی!
با کمال تعجب بازداشت شدم!
در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی.
آنها با نظر عجیبی به من مینگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!
به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد…

!آنها گدای یک بسته شکلات نبودند!

آنها نگران بدآموزى بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند…!

منبع: دکتر علی محمد ایزدی

داستانک خرریدن شکلات برای کودک,داستان بازداشت شدن به خاطرشکلات,دستگیری برای دروغ به بچه

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: