داستانک: مرد بینا و نابینا

حکایت,حکایت های زیبا,داستان زیبا,حکایت مرد نابینا,حکایت مرد نابینا و مرد بینا,داستانهای جالب,داستان های اموزنده,داستان درباره فساد مالی,داستان درباره خیانت

 

مجله مراحم; فردی با یک مرد نابینا هم اتاق شد و قرار شد که تا وقتی که در کنار هم زندگی میکنند با یکدیگر صادقانه رفتار کنند. درب یخچال را باز کردند و سبدی گیلاس آوردند تا بخورند اما بعد از دقایقی:

نابینا؛ مگر شرط نکردیم از گیلاس های این سبد،یکی یکی بخوریم؟
بینا؛ آری
نابینا؛ پس تو با چه عذری سه تا سه تا می خوری؟
بینا؛ تو حقیقتا نابینایی؟!
نابینا؛ بله من مادرزاد کور هستم!
بینا؛ چگونه فهمیدی من سه تا سه تا میخورم؟
نابینا؛ از آن جهت که من دو تا دوتا می خوردم و تو هیچ اعتراضی نمیکنی.

تنها کسانی در مقابل فساد و بی قانونی  می ایستند که خود فاسد نباشند.!




✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

۲ دیدگاه

  1. چقد کلک بوده خودش (خنده) (خنده) (خنده)

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)