شرم بر آن‌ها که در بازی ، تخلّف می‌کنند

چشم‌ها حس ِدروغی را تعارف می‌کنند

تا که بر هر چشم ، بیش از حد توقف می‌کنند

عشق نامش نیست ، این بازی بی‌شرمانه‌ای‌ست

شرم بر آن‌ها که در بازی ، تخلّف می‌کنند

چشم تا وا می‌شود ، دل ساده می‌ریزد فرو

قصر ِبی دروازه را راحت تصرّف می‌کنند

ناگهان آن‌ها که اظهار ِارادت کرده‌اند

می‌روند و ساده اظهار ِتأسف می‌کنند

شعر برمی‌خیزد آنجایی که در ما حرف‌ها

برنمی‌خیزند و احساس ِتکلّف می‌کنند

“عاقبت دستانمان رو می‌شود با شعرها

مثل ِچشمانی که بعد از گریه‌ها پُف می‌کنند”

 

http://morahem.com/majale/wp-content/uploads/2016/09/3.jpg 

سجاد رشیدی پور




✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)