شعر طنز کاش بی نفت بود این سرزمین

شعر طنز

شعر طنز کاش بی نفت بود این سرزمین را در این صفحه میخوانید شعر طنز همراه با کنایه های جالب و تلخ در نوع خود بسیار متفاوت میباشد.

بشکه نفتی داخل انبار بود *** سالن انبار تنگ و تار بود

عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت *** برق سالن اتصالی کرد و رفت

عده‌ای هم جمع بودند از قضا *** صف کشیده تا کنار پله‌ها

یک به یک می‌آمدند و با ادب *** لمس می‌کردند و می‌رفتند عقب

لمس می‌کردند مردان و زنان *** هر کسی چیزی گمان می‌برد از آن

این یکی استادکار ذوالفنون *** گفت چیزی نیست این غیر از ستون

آن یکی مرد سیاسی با دو دست *** لمس کرد و گفت حتما قدرت است

کودکی هم روی آن دستی کشید *** گفت اسنک بود با طعم شوید

کهنه رندی هم رسید و دست زد *** گفت ایران هزار و چارصد

عاشقی هم گفت این دعوا خطاست *** بی خیال بشکه معشوقم کجاست

عاقلی هم میگذشت از آن کنار *** گفت مارک و لیره و پوند و دلار

دختری هم ناگهان جیغی کشید *** گفت مردی بود با اسب سپید

عده‌ای ناگاه از راه آمدند *** شمعی آوردند تا روشن کنند

شمع را با فندکی افروختند *** بشکه در دم منفجر شد سوختند

بشنو اما حاصل این گفتگو *** ما درون بشکه نفتیم ای عمو

می‌رسد هر کشوری از هرکجا *** پای خود را می‌کند در کفش ما

حرف آخر یک کلام است و همین *** کاشکی بی نفت بود این سرزمین

شعر طنز کاش بی نفت بود این سرزمین

شعر طنز درباره نفت

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)