ماجرای مسیر خانه مادر بزرگ (دلنوشته)

ماجرای مسیر خانه مادر بزرگ

یادم می آید که وسط تابستان بود

دلم خیلی برای خانه مادربزرگم تنگ شده بود برای بازی در حیاط خانه شان
اما کسی به حرفم گوش نمیداد و من را به خانه مادربزرگم نمیبرد

یک روز کفش هایم را پوشیدم و بدون اطلاع به مادرم از خانه خارج شدم
تنها آدرسی که از خانه مادربزرگم داشتم یک دکه روزنامه فروشی سر کوچه انها بود.

از ذوق دیدن خانه مادربزرگم همه مسیر را می دویدم تا اینکه یک دکه روزنامه فروشی را دیدم خیلی خوشحال شدم به 
درون کوچه رفتم اما خبری از خانه مادربزرگم نبود با خودم گفتم حتما جلوتر است اما اشتباه کردم
آنقدر از سر کوچه تا ته کوچه رفتم و آمدم که حسابی خسته شدم

دیگر فهمیده بودم که مسیر را اشتباه امده ام ولی دلم نمیخواست که قبول کنم
به سر کوچه دویدم و متوجه شدم که آن دکه فقط شبیه دکه سر کوچه مادربزرگ است

ناامیدانه همه مسیر را برگشتم و به خانه آمدم به همان نفطه شروع
فقط خستگی و ناامیدی بر تنم مانده بود
از آن روز سالهاست که میگذرد
اما گاهی که فکر میکنم میبینم چقدر زندگیمان شبیه آن اشتباه کودکی ام است
یادمان میرود که چقدر بیشتر راه اشتباه و یا تصمیم اشتباه را ادامه بدهیم بیشتر باید به عقب بازگردیم
یادمان میرود که قرار بر این بود که به هدف و مقصدی برسیم نه اینکه همیشه در حال حرکت باشیم
مسیر و راهی که اشتباه باشد هرچقدر هم ادامه بدهی به هیچ جایی نمیرسی و فقط خسته ات میکند و سالها خستگی اش می ماند بر تنت.

ماجرای مسیر خانه مادر بزرگ

همچنین بخوانید: مادربزرگ تعریف میکرد: نمک، سنگ بود.

ماجرای مسیر خانه مادر بزرگ

ماجرای مسیر خانه مادر بزرگ,دلنوشته زیبا درباره مادربزرگ,دلنوشته درباره پدربزرگ,متن درباره یادش بخیر,متن زیبا درباره مادربزرگم میگفت

 




✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)