گوزنی بر چشمه ای رفت تا آب بنوشد…

گوزنی بر چشمه ای رفت تا آب بنوشد...

 

گوزنی بر چشمه ای رفت تا آب بنوشد.
عکس خودش را در آب دید.پاهایش باریک و کوتاه بنظرش آمد و غمگین شد.
اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد.
در همین حین چند شکارچی قصد او کردند.
گوزن گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند.
اما وقتی به جنگل رسید،شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد.
صیادان سر رسیدند و او را گرفتند. گوزن چون گرفتار شد با خود گفت:
دریغا پاهایم که از آنها ناخشنود بودم و نجاتم دادند،اما شاخ هایم که به زیبایی آنها می بالیدم،گرفتارم کردند.

چه بسا گاهی از چیزهایی که ناشکر و گِله مندیم،پله صعودمان باشد و چیزهایی که به آنها مغروریم مایه سقوطمان…!!!

راستی! کانال خبری مجله مراحم راه اندازی شد اینجا کلیک کنید و عضو شوید


✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

همچنین ببینید

حکایت: حج رفتن عبدالجبار

آورده اند که روزی یکی از بزرگان به سفر حج می رفت نامش عبدالجبار بود . هزار دینار طلا در کمر داشت ... چون به کوفه رسید قافله دو سه روزی از حرکت باز ایستاد .عبدالجبار برای...

یک دیدگاه

  1. (لایک) (لایک) (تشویق) (تشویق)




    ۰



    ۰

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)