سرخط خبرها

حکایت: گلدوزی خداوند

داستان گلدوزی خداوند,حکایت,حکایت حکمت خدا,داستان درباره حکمت خدا,داستان های زیبا,داستان های کوتاه,داستان گلدوزی مادر

مجله آنلاین مراحم; روزی پسربچه ای روی زمین نشسته بود و به گلدوزی مادرش نگاه میکرد
ولی از جایی که او نشسته بود دست مادرش واضح و روشن دیده نمیشد.
در فکر بود که چرا مادرش نخهای تیره و روشن را آنگونه نا منظم در کنار هم قرار میدهد.
 از مادرش در این باره پرسید. مادرش درجواب گفت:”پسرم بیا و روی زانوی من بنشین.
با نشستن در جهتی که مادرش بود پسر متعجب و هیجان زده گلی زیبا را مشاهده کرد.
آنچه را که میدید باور نمیکرد. مادرش توضیح داد:”پسرم این منظره از پایین مسخره و مبهم به نظر میرسید و تو متوجه نشدی که طرحی از پیش تهیه شده وجود دارد.
من تنها طرح آن را دنبال میکردم.

” بسیاری اوقات زندگیت را آشفته میبینی و سعی میکنی از خدا بپرسی خداوندا چه بر سرم می آوری؟
 ولی بدان که او تنها کسی است که زندگی همه را گلدوزی میکند.مطمئن باش که او برایت آینده ای زیبا در نظر دارد”

راستی! اپلیکیشن مجله مراحم را روی تلفن همراه خود نصب کنید و مطالب سایت را سریع تر دریافت کنید (اینجا را کلیک کنید)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

(گل) 
(شکلک) 
(بی تقصیر) 
(ماااچ) 
(دلشکسته) 
(تعجیب) 
(عصبانی) 
(پز) 
(گریه) 
(خنده) 
(مارو گرفتی؟) 
(خنده زیاد) 
(عینک) 
(بغض) 
(هیس) 
(قهر) 
(خمیازه) 
(تمایل) 
(چونه خاروندن) 
(تشویق) 
(شاکی بودن) 
(آه) 
(زبون) 
(کلاه) 
(بای بای) 
(دراز شدن دماغ) 
(مو کندن) 
(نگاه) 
(سوال) 
(سوت) 
(دلخور) 
(غمگین) 
(چشمک) 
(خجالتی) 
(تماشا) 
(مسخره) 
(عشق) 
(شادی) 
(لایک) 
(ضایع شدن)