سرخط خبرها

کسی که خودکشی میکند در برزخ چه بلایی بر سرش می آید؟

عالم برزخ, عالم برزخ کجاست, برزخ, برزخ, برزخ, برزخ کجاست, دنیای بعد از مرگ, اصول دین, فروع دین, مردم در عالم برزخ
 
 
موقعی كه با ميترا آشنا شدم روزی بود كه به همراه خانواده ام به يكی از جنگل های اطراف شهرمان رفته بوديم. نخستین جمله ای كه به زبان راندم اين بود: كدام مرد بدبختی با اين ابليس زيبا ازدواج مي كند؟
 
اين را گفتم، غافل از اينكه همان روز سرنوشت من تغيير می كند، آری سر و وضع ظاهری ميترا به گونه ای بود كه توجه همه پسرهای جوان را به خودش جلب كرده بود. البته چهره زيبايی داشت، اما طوری لباس پوشيده و آرايش كرده بود كه در نظر افرادی مثل من كه در يك خانواده متعصب بزرگ شده بودم، قبل از اينكه زيبايی اش به چشم بيايد، حركات و ظاهرش جلب توجه می كرد. 
 
تا حوالی ظهر در آن جنگل می آمد و می رفت و كم كم داشت سروصدای همه را _ و از جمله خودم را _ در می آورد كه بزرگترين اشتباه زندگی ام را مرتكب شدم، يعنی تصميم گرفتم به سراغ او بروم و متوجه اش كنم كه ديگران چه قضاوتی در مورد شخصيتش دارند. اتفاقاً دو سه دقيقه ای كه مشغول قدم زدن در كنار جاده بود و كسی در اطرافش نبود، بهترين مجال نصيبم شد و بی رودربايستی عقيده ام را گفتم و آخر سر هم گفتم: فكرش رو كردی اگر با اين چهره زيبا، سيرت زيبا هم داشتی چه شخصيت زيبايی پيدا می كردی؟ 
 
حرفهايم كه تمام شد ميترا سر بلند كرد و نگاه افسونگرش را به چشمانم ريخت و به آرامی گفت: تا حالا هيچ كس اين حرفها رو به من نزده …
 
ای كاش آن روز به سراغش نمی رفتم، ای كاش چيزی به او نمی گفتم و ای كاش او هم نگاهم نمی كرد و …!
 
آن شب تا صبح خوابم نبرد. لااقل صد بار شماره تلفنش را از جيبم درآوردم و نگاه كردم. حس بدی داشتم. می دانستم كه دارم خودم را گول می زنم: ” شايد واقعاً نياز به كمك داشته باشد” اما هر كار كه كردم نتوانستم جلوی خودم را بگيرم كه به او تلفن نزنم.
 
از همان تلفن اول كه سه ساعت و 22 دقيقه طول كشيد،عاشقش شدم! از فردا هر روز او را می ديدم و خوشحالی ام آن بود كه كسی از دوستی من و او خبری ندارد، اما ميترا اصرار عجيبی داشت كه ديگران ما را ببينند و سرانجام كمتر از 2 ماه بعد تقريباً همه شهر از رابطه ما با خبر شدند. پدر و مادرم چنان جنجالی راه انداختند كه سابقه نداشت. من نيز كه عقل و مغزم را به او باخته بودم روی حرفم ايستادم كه: من می خواهم با ميترا ازدواج كنم … او قول داده كه خودش را تغییر دهد! 
 
پدرم فرياد زد: تو آبروی ما را بردی و مادرم اشك می ريخت و می گفت: پسرم؛ اين دختر اصلاح پذير نيست … چرا بازيچه اش شدی؟ 
 
من اما، گاهی اوقات هم كه كم كم باور می كردم كه ديگران در مورد او درست می گويند، به محض اينكه با ميترا روبرو می شدم همه چيز را فراموش می كردم حالا ديگه كار به جايی رسيده بود كه رسوای شهر شده بودم و تنها اميدم آن بود كه ميترا پس از ازدواج با من رويه اش را تغيير دهد و …
 
 اما روزی كه حرف ازدواج را پيش كشيدم، او قهقه زد و گفت: ” من فقط می خواستم تو را به اينجا برسانم و تلافی اون تحقيری رو كه آن روز نصيبم كردی، سرت در بياورم … ديگه هم نمی خوام تو رو ببينم! اين را گفت و رفت. ولی من هنوز فكر می كردم او دارد شوخی می كند…
 
 تا اينكه فردای آن روز او را سوار ماشين جوان ديگری ديدم! وقتی خبر به پدر و مادرم رسيد فقط گفتند: اي كاش می مردی و چنين ننگی را تحمل نمی كردی! من اما، چنان به بن بست رسيده بودم كه اشتباه دوم را انجام دادم، “خودكشی”.
 
روايت لحظات پس از مرگ 
 
من هرگز نفهميدم كه كی مُردم؟ چرا كه با يك قوطی قرص خواب آور خودكشی كردم و در حقيقت در خواب عميق مُردم.
 
 اما وقتی كه به آن دنيا رسيدم فهميدم كه مُرده ام. خود را در جايی می ديدم كه زمينش كاملاً سرخ سرخ بود. تا چشم كار می كرد بيابان بود، اما غير از آنجايی كه من ايستاده بودم، همه جا سرسبز و خرم بود و پر از گل و سبزه . احساس می كردم اگر بتوانم خودم را از اين قسمت دور كنم و به آن منطقه سرسبز برسم نجات پيدا می كنم. اما همين كه نزديك آنجا می شدم، منطقه سرسبز از من دور می شد. مدام اين سو و آن سو می دويدم، اما به منطقه سرسبز نمی توانستم برسم تا اينكه در يك لحظه خودم را از زمين سرخ به داخل منطقه سرسبز انداختم.
 
ولی هنوز شادی نكرده بودم كه يك مرتبه ديدم جماعتی كه نمی توانستم تعدادشان را بشمارم، با گرزهايی از آتش به طرفم آمدند و دنبالم كردند. هر قدر توان داشتم به پاهايم دادم كه فرار كنم، اما آنها لحظه به لحظه نزديكتر شدند و درست لحظه ای كه داشت دستشان بهم می رسيد، ناگهان دختری زيبا به شكل فرشته های آسمانی از راه رسيد و بين من و آن جماعت ايستاد و گفت:” چكارش داريد؟ و بعد آن جماعت يكصدا گفتند: ” او خودش را كشته و بايد تنبيه شود… ” دختر جوان بهم اخم كرد و پرسيد: “راست ميگن؟ ” كه به جای پاسخ به سوالش زدم زير گريه و گفتم:” شيطان فريبم داد … منو ببخشين … تو رو خدا نجاتم دهيد… .”
 
آنقدر ضجه زدم و اشك ريختم تا سرانجام دل آن دختر به حالم سوخت و رو به آن جمعيت كرد و گفت: ” اون توبه كرده … هنوز كه نمُرده … شايد خدا ببخشدش … اون توبه كرده … خدا حتماً می بخشدش … ” 
 
با گفتن اين حرف از سوی دختر، ناگهان آن جماعت آتش به دست از اطرافم غيب شدند و زمين سرخ زير پايم محو شد… 
 
روايت لحظات پس از زنده شدن 
 
برگشت … زنده شد … به خانواده اش خبر دهيد … برگشت …. 
 
هنوز چشمانم بسته بود كه اين حرفها را شنيدم. ناگهان صداها زياد شد و فرياد پدرم و ضجه های مادرم را شنيدم كه اشك می ريختند و خدا را شكر می كردند. چشم كه باز كردم مادرم را روبروی خودم ديدم كه نوازشم می كرد، اما در همين لحظه صدای دخترانه ظريفی را كه چند لحظه قبل می گفت:” به خانواده اش خبر دهيد و… ” شنيدم كه می گفت:” چهار دقيقه تمام مُرده بود … اما يك لحظه دلم به حالش سوخت و گفتم: يا خدا … به حق آبروی جدم فاطمه(س) كمكش كن كه چند لحظه بعد يك مرتبه نفسش بالا آمد… “
 
چشم كه چرخاندم تا ببينم آن كسی كه با توسل به جدش مرا از دنيا برگردانده كيست كه… ناگهان زدم زير گريه … پرستار جوانی كه اين حرفها را میزد، همان فرشته ای بود كه در عالم مرگ به آنها گفته بود: ” توبه كرده و خدا می بخشدش …”
 

راستی! اپلیکیشن مجله مراحم را روی تلفن همراه خود نصب کنید و مطالب سایت را سریع تر دریافت کنید (اینجا را کلیک کنید)

8 دیدگاه

  1. ابراهیم

    بسی آموزنده بود (شکلک) (گل) (تشویق) (تشویق) لذت بردیم
    نکته ی اخلاقی : هیچگاه خودمونو به یه …ه نبازیم (پز)

  2. کسی عرصه براش تنگ بشه دیگه به اونجاهاش فکر نمیکنه

    عالی بود و اموزنده
    امیدوارم همه بخونن

    • چی چی عالی بود یارو داره خال میبنده رفته با پرستاره که حق آرایش میگرفته دوست شده و اومده حالا داستان بافته که من بعد مرگم را یادم هست و حالا دارم تعریف میکنم یارو خالی بند هست تازه سست عنصر هم هست که گول اون دختر بدحجابه را خورده و شماره اش را گرفته در ضمن چرا اینقدر فکر میکنند باید برند یارو را امر به معروفش بکنند در باره ی حجاب؟مگه کم داره تلوزیون و رسانه ها میگند؟یا مگه کم توی مدرسه معلم ها و معلم دینی و پرورشی و…میگند؟یا توی دانشگاه؟یا بنر های توی مکان های عمومی شهر؟یا موازین خیلی از جاهای دولتی مگه حجاب کامل بدون آرایش و… نیست؟یا…………………. دیگه جایی واسه تذکر من یا این پسره نمیمونه که میخواهند امر به معروف کنند توی زمینه های دیگه بکنند توی این زمینه خیالتون راحت باشه که شرط تاثیر گذار بودن امر به معروف بر قرار نمیشه چون شما نفرهزار و یک هستید اگر تاثیر میخواست داشته باشه اون هزارتای قبلی که مدرسه و مسجد و صدا و سیما و کلاس دینی و دانشگاه و اینها بودند تاثیر میگذاشت اینجا ما فقط داریم خودمون را سبک میکنیم دوستان اگر این پسره خودش را مسول تربیت و پوشش اون دختره نمیدید و کاسه ی داغتر از آش نمیشد این بلا ها هم سر خودش و خونوادش نمیومد (نگاه) خاک بر سر بی شعور این پسره که اینقدر بی اراده هست اون دختره واسه اینکه روی این را کم بکنه اونجوری برنامه ریخته و وقت گذاشته اما این پسره با اینها همه ادعا آخرش زیرش نم کشیده و رفته خودکشی کرده بدبخت هیچی ندار(به قول بابا بزرگم کسی که اراده نداره همون هیچی ندار هست)

      • خب شما موشکافی کردی و از یه دید دیگه به قضیه نگاه کردی
        اما من از یه حهت دیگه نگاه کردم
        منظور من نفس عمل یا خود کاری که کرده بود هست
        میگم اموزنده شاید یک نفر تو موقعیت این پسره بود اینو بخونه اخرش رو ببینه به کجا ختم میشه
        به نوعی تلنگر بشه بهش
        اینم بگم پای علاقه و هوس که بیاد وسط کمتر کسی میتونه مقاومت کنه
        این شعار نیست و عین حقیقته اراده و همت و فلان و بهمان همه از بین میره
        مگه اینکه واقعا ایمانت قوی باشه مثل رجبعلی خیاط
        یا معصوم باشی که نیستیم
        واقعا سخته بتونی تو این جور جاها اراده ت رو حفظ کنی
        پس همون بهتر که تو این وادیا نری که دوراهی عقل و هوس قرار بگیری
        نمیگم عشق چون عشق واقعا مقدسه و نباید به هوس الوده بشه واسه پسره هم هوس بوده نه عشق

        دیگه عرضی نیست شما به خدا میسپارم اقا شاپور
        همینجا سخنرانیه من تمام شد
        والسلام و علیکم و والرحمه الله وبرکاته (نگاه) (نگاه)

        بازم سوالی بود در خدمتم (مسخره) (مسخره) (مسخره)

  3. بیکار نه بیعار

    وقتی قاطی کنی،دیگه به این چیزاش فکر نمیکنی،اگه از روی پوچی و شرک خودکشی نکنی طبق آیه ۲۹ و۳۰ سوره نساء فقط به نامه اعمالت نگاه میکنن،بازم خدایا منو ببخش،مسئولیتش با خودتونه و من رو گناهکار ندونین. (غمگین)

    • خب باید فکر کنی از عقل وتفکر چیه قرار نیست آکبند نگهش داریم شما هم اینکارو بکنی گناهکاری گردن کس دیگه ننداز حتی اگر تقصیر کار باشه (شاکی بودن)

      • فکر کنم متوج نشدی منظورش چیه؟داره خدا را میگه (شکلک)

    • سوره نسائ را بخواهی بخونی و بهش عمل کنی خیلی باحال هست اما کارشناس های فقهی با آیات دیگر که تفسیر میکنند از باحالیش کم میشه (چشمک)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

(گل) 
(شکلک) 
(بی تقصیر) 
(ماااچ) 
(دلشکسته) 
(تعجیب) 
(عصبانی) 
(پز) 
(گریه) 
(خنده) 
(مارو گرفتی؟) 
(خنده زیاد) 
(عینک) 
(بغض) 
(هیس) 
(قهر) 
(خمیازه) 
(تمایل) 
(چونه خاروندن) 
(تشویق) 
(شاکی بودن) 
(آه) 
(زبون) 
(کلاه) 
(بای بای) 
(دراز شدن دماغ) 
(مو کندن) 
(نگاه) 
(سوال) 
(سوت) 
(دلخور) 
(غمگین) 
(چشمک) 
(خجالتی) 
(تماشا) 
(مسخره) 
(عشق) 
(شادی) 
(لایک) 
(ضایع شدن)