داستانک: صحرا نوردی کارگاه و معاون متفکرش

شرلوک هلمز

 

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش دکتر واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: “نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ …

واتسون گفت: “میلیون ها ستاره می بینم” و “از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد.

هلمز قدری فکر کرد و گفت: “واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.

راستی! کانال خبری مجله مراحم راه اندازی شد اینجا کلیک کنید و عضو شوید




✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:

همچنین ببینید

آرایشگری که میگفت خدا وجود ندارد (داستانک)

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت...

یک دیدگاه

  1. (خنده زیاد) (خنده) (خنده) (خنده) (خنده) (خنده)
    چقد عالی بود (ضایع شدن) (ضایع شدن) (ضایع شدن)




    ۰



    ۰

پاسخ دهید

لطفا نام شهر خود را ذکر کنید مثال (علی از تهران)