سرخط خبرها

بایگانی برچسب: الزايمر

چمدانش را بسته بوديم

اين داستان واقعيست:   ارسال كننده: مجيد شاهرخي چمدانش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه …

توضیحات بیشتر »