بایگانی برچسب: حکایت های قشمگ

چشمانت را حفاظت کن (داستانک)

مردی به سراغ پیر محله آمد و گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم..درنظرم طوری بود..که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده.وقتی نامزدشدیم..بسیاری رادیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی ها را ازاو زیباتر یافتم. چندسالی را که راباهم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها ازهمسرم بهتراند. پیر گفت: …

ادامه نوشته »