بایگانی برچسب: داستانهای خواندنی

وزیر زیرک و مردم ساده لو (داستانک)

وزیر زیرک و مردم ساده لو داستان وزیر زیرک و مردم ساده لو   گویند روزی پادشاهی از دست وزیر خود عصبانی شد و دستور داد او را به زندان اندازند. مدت‌ها گذشت شرایط جوری شد که وضعیت اقتصادی کشور رو به وخامت رفت. به خاطر مشکلات اقتصادی مردم از …

ادامه نوشته »

آیا خدا وجود دارد؟ (داستانک)

      مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: «من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.» مشتری پرسید: «چرا باور نمی …

ادامه نوشته »

داستان خروس و زن با حیا

  می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ …

ادامه نوشته »

حکایت پادشاه و ترس نوکرش از دریا

مجله مراحم

  پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى کرد، هرچه او را دلدارى دادند …

ادامه نوشته »