سرخط خبرها

بایگانی برچسب: داستانك

داستان کوتاه مرا بغل کن

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از …

توضیحات بیشتر »

داستان خواندنی “ساعت گمشده”

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست …

توضیحات بیشتر »

چمدانش را بسته بودیم

این داستان واقعیست:   ارسال کننده: مجید شاهرخی چمدانش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه …

توضیحات بیشتر »

گشت ارشاد محترم مقصر شمایی برادر من!

دستانم به قلم، افکارم در رویا که این چنین است داستان امروز ما :   به وقت عصر بود که پای در خلوت شهر شلوغم استوار کردم تا برای تجدید نفس چند ساعتی را از هوای آلوده ی تهران بهره ببرم.   دیگر وقت خداحافظی خورشید نزدیک بود و آخرین …

توضیحات بیشتر »

یک خاطره، یک قاب +عکس

سه تن از فیلمسازان مشهور تمام دوران،ساتیا جیت رای، آکیرا کورساوا و میکل آنجلو آنتونیونی در ماه ژانویه سال ۱۹۷۷ از بنای مشهور تاج محل که یکی از عجایب هفتگانه دنیا محسوب می شود بازدید کردند. این سه به همراه الیا کازان (که در تصویر نیست) در شهر دهلی نو …

توضیحات بیشتر »

باید از نو شروع کرد…

رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گُلات رو بفروشی ؟گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد.با گریه گفت : تو می خواستی گُل بخری ؟گفتم : بخرم که چی ؟تا دیروز می …

توضیحات بیشتر »