سرخط خبرها

بایگانی برچسب: داستان آموزنده

حکایت: فرعون و شیطان

فرعون  شیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت ...

توضیحات بیشتر »

داستانک: معامله با خدا

داستان کوتاه،سرگرمی،سایت سرگرمی

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت : از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن ...

توضیحات بیشتر »

داستان ابلیس و قومی که درخت را پرستش میکردند

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و …

توضیحات بیشتر »

روش خرید کردن در آخرت (داستانک)

    پیرمرد ثروتمندی در بستر مرگ بود. تمام زندگی او بر محور پول چرخیده بود و حالا که عمرش به پایان می‌رسید با خود فکر کرد، بد نیست در آن دنیا چند روبلی در دست داشته باشد. بنابراین از پسران خود خواست که یک کیسه روبل در تابوتش قرار …

توضیحات بیشتر »

داستان زیبای “دروغ های مامان”

dastane-dorogh-haye-madaram

داستان زیبای “دروغ های مادرم” داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم ، سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم ،  روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم ، مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه و آموزنده دزدان بانک

داستان کوتاه و آموزنده دزدان بانک

  در یک دزدی بانک در گانک ژو چین دزد فریاد کشید: « همه شما در بانک، حرکت نکنید. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. »   همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند. این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن. هنگامی …

توضیحات بیشتر »

داستان آموزنده فیل در سیرک

ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺳﯿﺮﮐﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺳﯿﺮﮐﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﺮﺍ ﻓﯿﻞ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﻭ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯾﺪ؟ ﻓﯿﻞ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ !ﺻﺎﺣﺐ ﻓﯿﻞ ﮔﻔﺖ :ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻞ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﮑﻨﺪ. ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻞ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻃﻨﺎﺏ ﺿﻌﯿﻒ …

توضیحات بیشتر »

داستان آموزنده “عکاسی خدا”

images

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و …

توضیحات بیشتر »

داستان پند آموز

داستان پند آموز| داستان کوتاه|عبرت آموز|داستان آموزنده

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

توضیحات بیشتر »