سرخط خبرها

بایگانی برچسب: داستان دربار خانه سالمندان

چمدانش را بسته بودیم

این داستان واقعیست:   ارسال کننده: مجید شاهرخی چمدانش را بسته بودیم با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه …

توضیحات بیشتر »