سرخط خبرها

بایگانی برچسب: سایت سرگرمی

حکایت: فرعون و شیطان

فرعون  شیطان

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت ...

توضیحات بیشتر »

حکایت محبت دهقان به غاز

داستانهای جذاب,سرگرمی,سایت سرگرمی

حکایت محبت دهقان به غاز, دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او...

توضیحات بیشتر »

داستانک: معامله با خدا

داستان کوتاه،سرگرمی،سایت سرگرمی

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت : از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن ...

توضیحات بیشتر »

(داستانک) دو دوست به نام های جانسون و پیتر

داستانهای آموزنده،داستانهای جذاب

داستان بازگو کردن راز دوست و دزدیده شدن کیسه پولها   در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند …

توضیحات بیشتر »

وزیر زیرک و مردم ساده لو (داستانک)

استانهای خواندنی،سرگرمی

داستان جالب:قدر همین شاه را باید دانست    پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت.مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود،موفق نمی شد.لذا دستور داد وزیر …

توضیحات بیشتر »

آیا خدا وجود دارد؟ (داستانک)

داستانهای جذاب،سرگرمی

      مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: «من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.» مشتری پرسید: «چرا باور نمی …

توضیحات بیشتر »

داستان خروس و زن با حیا

داستان کوتاه،سرگرمی

  می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ …

توضیحات بیشتر »

قلیان کریم خان زند و درویش (داستانک)

سرگرمی،کریم کیست

    درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره‌های تو برای چه بود؟» درویش گفت: «نام من کریم است و نام …

توضیحات بیشتر »

جملات زیبا و آموزنده از حضرت زرتشت

سخنان زرتشت, سخنان بزرگان دنیا

بیگناه باش تا بیم نداشته باشیسپاس دار باش تا لایق نیکی باشیراستگو باش تا استقامت داشته باشیمتواضع باش تا دوست بسیار داشته باشیدوست بسیار داشته باش تا معروف باشیسخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشیچالاک باش تا هوشیار باشی زرتشت   ◊◊◊◊◊◊◊◊◊ سخنان قصار زرتشت ◊◊◊◊◊◊◊◊◊   رفتار کن با …

توضیحات بیشتر »

خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟ (داستانک)

سلطان به وزیرگفت ۳سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.سوال اول: خداچه میخورد؟ سوال دوم:خدا چه می پوشد؟سوال سوم:خداچه کارمیکند؟ وزیر ازاینکه جواب سوالهارانمیدانست ناراحت بود.غلامی فهمیده وزیرک داشت.وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگرجواب ندهم برکنار میشوم. اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه …

توضیحات بیشتر »

قرار ملاقات لیلی با مجنون! (داستانک)

حکایت,حکایت آموزنده,داستاهای آموزنده,داستان لیلی و مجنون

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد پس نامه ای به او نوشت و گفت: “اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش” مجنون که شیفته دیدار لیلی بود …

توضیحات بیشتر »