سرخط خبرها

بایگانی برچسب: قصه برای بچه ها

داستان کوتاه کاروان عروس

چشمهایم را که دکتر معاینه کرد لب و لوچه ای بالا انداخت و گفت: عجب! این چشمهای شما خیلی عجیبه!آنچه خوبان همه دارند توهمه رو یکجا داری ! توی دلم غنج زدم وگفتم بالاخره ما هم یه چیزیمون با همه فرق کرد ! دکتر ادامه داد که: این چشمهای مست …

توضیحات بیشتر »

داستان کوتاه یک روز قشنگ

حسن با ناراحتي در كوچه ايستاده بود و به دمپايي كهنه اش نگاه مي كرد. او علاقه ي زيادي به فوتبال در زمين خاكي محله شان داشت ولي نمي توانست از اين لذت برخوردار باشد، چرا كه پدرش پولي براي خريد يك جفت كفش ورزشي نداشت. بعضي مواقع كه پابرهنه فوتبال بازي مي كرد، با پاي زخمي به خانه مي آمد، حتي گاهي هم مي شد كه دوستانش به دليل نداشتن كفش مناسب با او بازي نمي كردند.

توضیحات بیشتر »