بایگانی برچسب: حکایت های اموزنده

حکایت: درویش و خواجه بخیل

درويشي نزد خواجه اي بخيل رفت و گفت: پدر من و تو آدم، و مادرمان حواست، پس ما برادر هستيم و تو اين همه مال اندوخته اي و من چيزي ندارم. از تو مي خواهم که سهم مرا بدهي. خواجه به غلام ...

ادامه نوشته »

حکایت ملانصرالدین و درخت گردو

روزي ملا به دهكده اي مي رفت در بين راه زير درخت گردوئي به استراحت نشست و در نزديكي اش بوته كدوئي را ديد و ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوي به اين بزرگي از بوته كوچكي بوجود مي آيد و گردوي به اين ...

ادامه نوشته »

حکایت: استغفارهای یک عارف

ارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت: استغفر الله: مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم. جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست!...

ادامه نوشته »