بایگانی برچسب: حکایت های خنده دار

حکایت: درویش و خواجه بخیل

درويشي نزد خواجه اي بخيل رفت و گفت: پدر من و تو آدم، و مادرمان حواست، پس ما برادر هستيم و تو اين همه مال اندوخته اي و من چيزي ندارم. از تو مي خواهم که سهم مرا بدهي. خواجه به غلام ...

ادامه نوشته »

داستانک: مرد حقه باز و آرایشگر

ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺳﺖ ﺑﭽﻪ ﺍﻱ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻋﺠﻠﻪ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻭﻝ ﺳﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﺘﺮﺍﺵ ، ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺰﻥ . ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮﺍﺷﻴﺪ . ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺮ...

ادامه نوشته »