بایگانی برچسب: حکایت های زیبا

حکایت حضرت موسی و کلاه رنگارنگ ابلیس

معرفی فرزندان شیطان

موسی(ع) در مکانی نشسته بود. ناگاه شیطان که کلاه دراز و رنگارنگی به سر داشت نزد موسی(ع) آمد و کلاهش را به نشانه احترام از سر برداشت و بین حضرت موسی(ع) و ابلیس چنین گفتگو شد: موسی(ع): تو کیستی؟ ابلیس: من شیطان ..

ادامه نوشته »

حکایت هسته زردآلو

مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود، زردآلو هر کیلو 2000 تومن، هسته زردآلو هرکیلو 4000 تومن. یکی پرسید چرا هسته اش از خود زردالو گرونتره؟؟؟ فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه. مرد كمي فكر كردُ گفت...

ادامه نوشته »

حکایت: خیر است انشالله

حکایت,حکایت های آموزنده,حکایت های زیبا,داستان های کوتاه,حکایت های زیبا

حکایت آموزنده , در یک روستا ، خانواده ای چادر نشین ، در بیابان زندگی می کردند . آنها علاوه بر تعدادی گوسفند ، یک خروس و یک الاغ و یک سگ داشتند . خروس آنها را برای نماز بیدار می کرد ، الاغ ، وسایل زندگی آنها را حمل می کرد ، و ...

ادامه نوشته »

حکایت: استغفارهای یک عارف

ارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت: استغفر الله: مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم. جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست!...

ادامه نوشته »

داستانک: مرد بینا و نابینا

حکایت,حکایت های زیبا,داستان زیبا,حکایت مرد نابینا,حکایت مرد نابینا و مرد بینا,داستانهای جالب,داستان های اموزنده,داستان درباره فساد مالی,داستان درباره خیانت

فردی با یک مرد نابینا هم اتاق شدند و قرار شد که تا وقتی که در کنار هم زندگی میکنند با یکدیگر صادقانه رفتار کنند. درب یخچال را باز کردند و سبدی گیلاس آوردند تا بخورند اما بعد از دقایقی...

ادامه نوشته »

داستانک: سحرخیز باش تا کامروا باشی

حکایت کرده اند که بزرگمهر وزیر دانشمند انوشیروان هر روز صبح زود خدمت پادشاه میرفت و در جواب وی که چرا اینقدر زود آمدی میگفت: سحرخیز باش تا کامروا شوی. روزی انوشیروان به عده ای از درباریان دستور...

ادامه نوشته »