بایگانی برچسب: داستان زن فاحشه

بار سنگین گناه (داستانک)

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هر روز و گاه نيز شب مردان متفاوتى ...

ادامه نوشته »

داستانک: زن هرزه دهکده

بزرگی به دهی سفرکرد، زنی که مجذوب او شده بود از او خواست تا مهمان او شود. آن شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه آن زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را رسانید و گفت: این زن هرزه...

ادامه نوشته »