بایگانی برچسب: داستان های اموزنده

داستانک: دسته گلی برای مادر

مرﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﺴﺖ ﺷﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ٬ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ...

ادامه نوشته »

داستانک: ارزش زندگی

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق...

ادامه نوشته »

حکایت: دعای الاغ برای مرگ صاحبش

الاغی دعا کرد ؛ صاحبش بمیرد تا از زندگی خرآنه خود خلاصی یابد .... صاحب ، فکر الاغ را خواند و گفت : ای خر !! با مرگ من ، شخص دیگری تو را میخرد و صاحب می شود ، برای رهایی خویش ، دعا کن که ...

ادامه نوشته »

داستانک: مرد سیاه پوست در هواپیما ایرفرانس

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ. ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ...

ادامه نوشته »

داستانک: چاله های زندگی

من و همسر سابقم بعد از اینکه هواپیمای لندن به پاریس به زمین نشست، از هم طلاق گرفتیم! وقتی هواپیما از لندن بلند شد، یاد حرف مادرم افتادم، مادرم یکی از مهماندارهای پر سابقه خطوط هوایی بود...

ادامه نوشته »

حکایت عبور از رودخانه

روزی واعظی به مردمش می گفت: «ای مردم! هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می‌رود.» جوان ساده و پاکدل، که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز ...

ادامه نوشته »

حکایت: کشتن گنجشک‌ها

قبل از برنامه «جهش بزرگ» در سال 1958، حوزه های حزبی گزارش دادند که گنجشکها بخش زیادی از محصولات کشاورزی را می خورند. مائو با جمع بندی نظرات ماموران حزبی ، فرمان قتل عام گنجشکها را صادر...

ادامه نوشته »

داستانک: افکار فقیر و گرسنه

ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﯼ ﺧﺪﻣﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ داشتنی.. ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﮕﯿﻤﻮﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ناراحتیش رو ببینیم ﻭ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ...

ادامه نوشته »

داستانک: زن هرزه دهکده

بزرگی به دهی سفرکرد، زنی که مجذوب او شده بود از او خواست تا مهمان او شود. آن شخص پذیرفت و مهیای رفتن به خانه آن زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را رسانید و گفت: این زن هرزه...

ادامه نوشته »

داستانک: مرد بینا و نابینا

حکایت,حکایت های زیبا,داستان زیبا,حکایت مرد نابینا,حکایت مرد نابینا و مرد بینا,داستانهای جالب,داستان های اموزنده,داستان درباره فساد مالی,داستان درباره خیانت

فردی با یک مرد نابینا هم اتاق شدند و قرار شد که تا وقتی که در کنار هم زندگی میکنند با یکدیگر صادقانه رفتار کنند. درب یخچال را باز کردند و سبدی گیلاس آوردند تا بخورند اما بعد از دقایقی...

ادامه نوشته »

داستانک: سگ علف خوار

داستانک: سگ علف خوار

میگویند: روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد. (آخر ندیده بود سگ علف بخورد) ایستاد و با تعجب گفت: " اوی ! تو کی ...

ادامه نوشته »