حکایت شکایت مرد مومن از مرد یهودی

حکایت شکایت مرد مومن از مرد یهودی حکایتی آموزنده و جالب میباشد که در ادامه مجله مراحم آماده کرده ایم و امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید.

حکایت شکایت مرد مومن از مرد یهودی

مردی سراسیمه صبح ، نزد قاضی شهر آمد و از همسایه خود شکایت کرد و گفت: دیروز در خانه نبودیم. دیشب خانه رسیدیم و دیدیم دزد هر چه داشتیم و نداشتیم با خود برده است. و من می دانم کار همسایه من است که یک یهودی است.

قاضی گفت: از کجا چنین مطمینی؟ گفت: چون به من سلام نمی دهد دوم این که، نیازمند است و شب ها دیده ام بسیار گرسنه خوابیده است . 

مرد شاکی گفت: آقای قاضی برخیز و ماموری به من بده تا او را دست ببندد و نزد تو آورند. قاضی اهمیتی نداد.

مرد شاکی در التماس خود شدت کرد و اشکی ریخت و گفت: به خدا قسم من مرد مسلمان مومنی هستم و همه در محل مرا به نیک نامی یاد می کنند. آیا تو هنوز در سخنان من شک داری؟؟!!!

قاضی گفت: در این که داشته هایت را آن یهودی ببرد شک دارم ولی در این که این چنین ندیده به او تهمت دزدی زدی، در بردن نداشته هایت مثل ایمان و خدا ترسی و شرافتت هیچ شکی ندارم.

حکایت شکایت مرد مومن از مرد یهودی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: