سوالی که پوست فروش را تا مرگ برد (داستانک)

http://vista.ir/include/articles/images/299f7e248a6dcc4117b39296aa2919e0.jpg

 

 دسته ای متجاوز  سربازان  فرانسوی  در مرکز شهر کوچکی از  روسیه ،  آن  سرزمین همیشه برف ، در حال جنگ بودند.
یکی از فرماندهان ارتش ناپلئون  به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی  او را  در خیابانهای پر پیچ وخم تعقیب می کنند . فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار میگذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود.   او با مشاهده ی پوست فروش  با نفس های بریده بریده فریادمیزند:  
 کمکم کن –  جانم را نجات بده وگرنه کشته خواهی شد –  کجا میتوانم پنهان شوم؟
پوست فروش  می گوید:  زیر این پوستینها   پنهان شوید  . و سپس به روی او  تعداد  زیادی پوستین می ریزد.
پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند  و آنجا  را برای پیدا کردن فرمانده زیر و رو می کنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما کسی  را  نمیابند .

فرمانده  پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون می خزد.در همین لحظه محافظان او نیز  از راه می رسند .
پوست فروش رو به فرمانده کرده و  از او می پرسد :
ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟ !  

فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین فریاد می زند :
تو به چه حقی جرات می کنی که همچین سوالی از من بپرسی؟
سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشمانش را  ببندید و اعدامش کنید. من خود شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد.
محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند.
پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند. از ترس عرق سردی  بر پیشانیش نشسته بود.
صدای  فرمانده را می شنود  که  پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید:  آماده………….هدف…… ……..)
در این لحظه احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد .  
پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهایی را می شنود که به او نزدیک می شوند. سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده  را می بیند که با نگاهی معنی دار به او می نگرد  و به آرامی به او می گوید :
حالا  درک کردی  که در آن لحظه  چه احساسی داشتم !

loading...

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: