بهترین متن ها در میان کتاب ها (سری ۱)

 
مجله مراحم: ما در اینجا سعی کرده ایم با انتخاب گزیده هایی متفاوت و زیبا از کتاب های مختلف آثار نویسندگان بزرگ، شما را با این کتاب ها آشنا کرده باشیم، شاید گام کوچکی در جهت آشتی با یار مهربان کودکی مان برداشته باشیم.
 

*****

بسیاری از آدم ها را دیده ام که میکوشند عقاید خود، باورهای خود، منش و روش خود را به رفیق و همراه و همسفر خود تحمیل کنند، و زمانی که به تمامی از عهده ی این کار بزرگ برآمدند، از این همسفر بیزار می شوند؛ چرا که سایه ی کمرنگ و بی خاصیت خود را همسفر خود می بینند….!

ابوالمشاغل | نادر ابراهیمی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

به تو توصیه می کنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تیز، بتوانی راضی بودن و راضی نبودن را بگویی و بنویسی…!

شب یک شب دو | بهمن فرسی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

یکی از احمقانه ترین فرمول های روانشناسی جدید این است که می گویند: علت میخواری معتادان این است که نمی توانند خود را با واقعیات سازگار کنند. خب آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی درد الدنگ است…!

خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | مترجم: سروش حبیبی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

بیشتر مردم خوبند به شرط این که بدانیم روابط خود را با آنها چگونه تنظیم کنیم…!
… وقتی حرف می زنیم، بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند…!

يادداشت‌های شهر شلوغ | فريدون تنكابنی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

– مشدی حسن هم چنان در حال نشخوار گفت: من مشدی حسن نیستم. من گاوم. من گاو مشدی حسن هستم.
– کدخدا گفت: این حرفو نزن مشدی حسن، تو خودِ مشدی حسن هستی
– مشدی حسن پا به زمین کوفت و گفت: نه، من نیستم، من گاو مشدی حسنم، مشدی حسن نشسته اون بالا و مواظب منه.
– کدخدا گفت: مشدی حسن تو رو به خدا دس وردار. این دیگه چه گرفتاری ست که برای بَیَل دُرُس کردی؟ تو گاو نیستی؛ تو مشدی حسنی.
– مشدی حسن پایش را کوفت به زمین و گفت: نه ، من مشدی حسن نیستم. مشدی حسن رفته برای عملگی. من گاو مشدی حسنم.
– کدخدا گفت: آخه تو چه جور گاوی هستی مشدی حسن؟ از گاوی چی داری؟ دمت کو؟
– مشدی حسن خیز برداشت؛ در حالی که دیوا وار دورِ طویله می دوید و شلنگ می انداخت. هرچند قدم کله اش را می زد به دیوار و نعره می کشید تا که رسید جلو کاهدان و ایستاد. چند لحظه سینه اش بالا و پایی رفت. بعد کله اش را برد توی کاهدان و دهانش را پر کرد از علوفه و آمد ایستاد روی چاه؛ همان جایی که اصلان کاه رویش ریخته بود. با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون می آمد؛ گفت: مگه دُم نداشته باشم نمی تونم گاو باشم؟ مگه بی دُم قبولم نمی کنین؟ ها؟ و با پا شروع کرد به کوبیدن زمین.

گاو | برگرفته از كتاب عزادارن بَیَل | غلامحسین ساعدی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

در لطیفه ای از جمهوری دمکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا میکند. او میداند که سانسور چی ها همه نامه ها را میخوانند. به دوستانش میگوید: بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه ای که از طرف من دریافت میکنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد, بدانید که هرچه نوشته ام درست است, اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد, سراپا دروغ است. یک ماه بعد دوستاتش اولین نامه را که با خودکار آبی نوشته شده بود دریافت میکنند: اینجا همه چیز عالی است, مغازه ها پر, غذا فراوان, آپارتمانهای بزرگ و گرم و نرم, سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی, تنها چیزی که نمیتوان پیدا کرد مرکب قرمز است…!

به برهوت حقیقت خوش آمدید | اسلاوی ژیژک | مترجم: فتاح محمدی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

اگر نتوانیم تنهاییمان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست…!

وقتی نیچه گریست | اروین یالوم | مترجم: سپیده حبیب

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

لیلی: می‌شه وحشتناک‌ترین اتفاقات رو از سر گذروند، می‌شه از هم متنفر شد، کشیده خوابوند توی صورت هم … حرف‌های خیلی بدی به هم زد … با این حال گرفت خوابید … و درست موقع گرسنگی بیدار شد، برای خوردن قهوه … همین‌جوری بهتره … بعد قهوه تموم می‌شه، خب می‌ریم دوباره قهوه می‌خریم، می‌دونیم باید چه‌کار کنیم. به مغازه می‌ریم، به صندوق‌دار سلام می‌کنیم، به همسایه‌ها سلام می‌کنیم. می‌بینیم که هوا سرده، گرمه، توی زندگی هستیم، مثل بقیه، همگی میل مشترکی به قهوه داریم. از یه مغازه خرید می‌کنیم، یه خورشید داریم، زیر یه بارون، با یه صندوق‌دار، همگی با هم تو یه روز هستیم، لازم نیست از چیزی بترسیم.

نقطه سر خط | ورونیک اولمی | مترجم: سميرا قرائى

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

یک روز فردی قدم به زندگی‌تان خواهد گذاشت و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچکس دیگری دوام نیاوردید…!

سه‌گانه‌ی نیویورک | پل اُستر | مترجم: شهرزاد لولاچی، خجسته کیهان

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شده ام. خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد از خواب که بیدار شدم درباره اش حرف می زنیم. خرس به خواب زمستانی رفت و ندانست که عمر جیرجیرک فقط سه روز است…!

آویشن قشنگ نیست | حامد اسماعیلیون

*برنده‌ جایزه هوشنگ گلشیری برای بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۷

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

وای بر آن روزی که چیزی حتی عشق عادتمان شود. عادت همه‌چیز را ویران می‌کند؛ از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را.
…عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان!
…روزگاری‌ست چه بد، که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه‌ خواندن دلیل عاشق بودن…!

یک عاشقانه آرام | نادر ابراهیمی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

ما در زندگی، همه تنگاتنگ هم افتاده ایم. فکر می کنم هنر اصلی، هنر فاصله ها باشد. زیاد نزدیک به هم، می سوزیم. زیاد دور از هم، یخ می زنیم. باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان جا بمانیم. این یادگیری هم مانند بقیه چیزهایی که واقعا یاد می گیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر است. باید قیمتش را بپردازیم تا بفهمیم.
رنج را دوست ندارم. هرگز دوست نخواهم داشت. اما باید قبول کنم آموزگار خوبی ست. ما عمرمان را با نابود کردن کسانی که به آن ها نزدیک می شویم سپری می کنیم و به نوبه ی خود نابود می شویم.
رستگاری در این است که اگرچه نابود، اما زنده باشیم…!

دیوانه وار | کریستیان بوبن | مترجم: مهوش قویمی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

امکان ندارد که بی عشق بشود سر کرد، حتی اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد. گرچه کلمات همیشه وجود داشته‌اند. بدترین چیز دوست نداشتن است…!

حیاتِ مجسم | مارگریت دوراس | مترجم: قاسم روبین / مجله مراحم

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

مردی در دشتی پر از دَر زندگی می‌کند. تمام مدت وقتش صرف این می‌شود که از درها رد شود. اول از یک طرف می‌رود، بعد بر‌می‌گردد، گاهی هم درها را به صورت اتفاقی رد می‌کند. مرد سال‌ها و سال‌ها و سال‌ها میان درها سرگردان می‌چرخد، می‌رود تو، می‌آید بیرون و بر‌می‌گردد و دور می‌زند.

تمام روز و هر روز.
بعد روزی به دیواری می‌رسد.
در اصل، اولش متوجه نمی‌شود، دست دراز می‌کند و بازش می‌کند، انگار این هم در است. لحظه‌ای بعد می‌گوید، صبر کن ببینم! ببینم این دیوار نبود؟ بر‌می‌گردد و به پشت سر نگاه می‌کند، اما چیزی نمی‌بیند. نه دری، نه چیز دیگری، هیچ. به خود می‌گوید، عجب پس کجا رفت؟

بعد شروع می‌کند به گشتن.
همه‌جا را می‌گردد. روزها و روزها جست‌و‌جو می‌کند. روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها می‌گردد. تمام دشت را می‌گردد، از این سر تا آن سر.
اما غیر از در چیزی پیدا نمی‌کند.

با خود می‌گوید، خوب شد. خودم دیوار می‌سازم!
چکشی بر‌می‌دارد و میخ جمع می‌کند. هر دری را که توی دشت می‌یابد خراب می‌کند و بعد تکه‌های در را به هم میخ می‌کند. دیواری به بلندی آسمان می‌سازد، دیواری به وسعت افق.

کارش که تمام می‌شود، پا پس می‌گذارد تا آن را تماشا کند. بعد دیوار تاب بر‌می‌دارد که بر سرش خراب شود. اول تکان می‌خورد – عقب و جلو – بعد فرو می‌ریزد. مرد فکر می‌کند، ای وای نه! دست می‌گذارد روی سرش و بر‌می‌گردد و در می‌رود. مرد می‌دود و می‌دود. به سرعت می‌دود. اما دیوار بزرگ‌تر از آن است که از زیرش در‌برود. به سرعت فرو می‌آید، درست به همان سرعتی که بسته می‌شود، مرد را له می‌کند.

اما درست در همین لحظه، درست در همان آخرین لحظه، چیزی درون مرد باز می‌شود. چیزی کوچک و روشن مثل پنجره‌ی کوچک ِ گمشده و مرد از لای آن می‌گریزد و حالا رفته…!/ مجله مراحم

داستان‌هایی برای شب و چند‌تایی برای روز | بن لوری | مترجم: اسدالله امرایی | چاپ دوم

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

دوست پدرم یک‌مرتبه هر دو زن را طلاق داد و بچه‌ها را هم به زور از آن‌ها گرفت. بله، درست به همان آسانی که بطری پپسی کولا را برمی‌داری و سر می‌کشی. پس مردسالاری صحت داشت. پس خود من هم می‌توانستم سالاری کنم. من هم می‌توانستم بدجنس باشم، ظلم کنم، مستبد باشم. بدجنسی خود را در مورد ماگدا آزمایش کرده بودم و موفق شده بودم. این دلسوزی و رقت و طرفداری از زن‌ها فقط در کتاب‌هاست. واقعیت جامعه غیر از این است. و من هم جزئی از جامعه بودم…!

چرکنویس | بهمن فرزانه

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم
 
 
 
 

 
 
 
آیا هیچ وقت با آدم هایی برخورد کرده اید که به نظر می رسد از روی تصادف نـیست که بر سر راه شما قرار گرفته اند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگی تان را ناگهان از این رو به آن رو می کنند؟…!

… سفر یعنی تصویرهایی که تصویرهای دیگر را می‌پوشاند. سفر یعنی کیمیای پنهان. سفر یعنی اعماق عکسی که آنجا سایه‌هامان حقیقی‌تر از خودمان به نظر می‌رسند. پس مشکل‌ترین چیز فقط این است که مجبور باشی از جایت بلند شوی، بدون اینکه جایی باشد که به آنجا بروی…!

کاناپه ی قرمز | میشل لبر | مترجم: عباس پژمان

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید، نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند…!

نمایشنامه دست های آلوده | ژان پل سارتر | مترجم: جلال آل احمد

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

بدبختی درست در همین نهفته است: در کلمات! هر یک از ما درون خود چیزهایی پنهان داریم و هر یک از ما آن چیزها را با کلمات خودمان بیان می‌کنیم. آقای گرامی وقتی به آن چیزهای درونی خود با کلمات خود معنا و ارزش می‌دهیم دیگر چگونه می‌توانیم حرف همدیگر را بفهمیم؟ شنونده برای خودش مفهوم و ارزش دیگری قائل می‌شود. ما همگی خیال می‌کنیم که حرف همدیگر را درک می‌کنیم اما هرگز هیچ‌کس حرف دیگری را درک نمی‌کند…!

شش شخصیت در جستجوی نویسنده | لوئیجی پیراندلو | مترجم: بهمن فرزانه

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

چرا مدرسه؟ قول می‌دهم هیچ‌وقت شما را اذیت نکنم.
خنده کنان گفت: من که تنبیهت نمی‌کنم. مدرسه تنبیه نیست، کارخانه‌ی آدم سازی‌ست که از پسرها مردان مفیدی می‌سازد. دوست نداری مثل پدر و برادرت شوی؟
قانع نشدم. باور نمی‌کردم که فایده‌ای داشته باشد از خانه‌ی گرم و نرم بیرونم کنند و به این ساختمان ته خیابان که گویا قلعه‌ای عظیم با دیوارهای بلند است پرتم کنند. به در بزرگ رسیدیم، حیاط بزرگی دیدم پر از دختر و پسر.
پدرم گفت: خودت برو تو و قاطی آنها شو. بخند و سرمشق باش برای بقیه.
پاهایم سست شد و محکم دستش را چسبیدم ولی او به آرامی مرا هل داد و گفت: مرد باش. از امروز زندگی واقعی‌ات آغاز می‌شود…!

از داستان یک نصفه روز نجیب محفوظ

جفت شش (دوازده داستان از دوازده نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات)| گردآوری و ترجمه: اسدالله امرایی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست.
عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی….!

جای خالی سلوچ | محمود دولت آبادی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

آنقدر پول ندارم که زندگی عاطفی ام پیچیده باشد. زندگی عاطفی ساده ای داشتم و در اغلب موارد، وقتی زندگی عاطفی ام ساده است یک معنی اش این است که اصلن زندگی عاطفی ندارم. سعی می کنم به مشکلات عاطفی بی اعتنا باشم، اما مشکلات سر وقتم می آیند و من در شب های درازی که بی خوابی به سرم میزند از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاد که تسلطم را بر چیزهای بنیادینی که به کار دل ربط دارد از دست داده ام؟…!

… مدت درازی نگذشت که شروع کرد به گریستن. با دقت و با تفاهم به حرف هایی گوش می کردم که هیچ کس دوست ندارد بشنود و به کار هیچ کس نمی آید. چنین حرف هایی دردی از کسی دوا نمی کند و تنها خاصیتش این است که خلایی وسیع به نام درماندگی به وجود می آورد. چه کاری از من بر می آمد؟ جز این که من رفیقش بودم و گوش می دادم… و گوش می دادم … و گوش می دادم … و گوش می دادم … و گوش می دادم تا این که سرانجام در اثر گوش دادن به حرف های او آسانسور جهنم در روح من هم سقوط کرد. به یک ترازوی عجیب که فقط کسی در حد کافکا می توانست آن را ابداع کند احتیاج داشتیم تا بدانیم حال کی بدتر است…!

یک زن بدبخت | ریچارد براتیگان | مترجم: حسین نوش آذر

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

سه روز پیش، به تصادفی، خواجه کمال هروی، بازرگان معروف را دیدم. از خانه یکی از بزرگان شهر می آمد. چنان در هم و آشفته حال بود که نگرانش شدم و علت را پرسیدم … و گفت:
همه می دانند که من مدت هاست گرفتار یک عارضه ی مزاجی هستم که گاه بی اختیار بادی از من صادر می شود. در گذشته, که مال و نعمت سر جایش بود, وقتی این اتفاق می افتاد, اطرافیان می گفتند عافیت باشد, عطسه سلامتی است. و دعای عطسه می خواندند. امروز که درمانده و مستاّصل, به تقاضای وامی به خانه ی این بزرگ رفته بودم, از قضا عطسه ای کردم. چند نفر از حاضران زبان به تعرض و حتا فحاشی گشودند که شرم نمی کنی در جمع ما محترمین ..وز می دهی؟ هرچه جزم و فزع کردم که عطسه ای بوده کسی گوش نکرد….! / مجله مراحم

حافظ ناشنیده پند | ایرج پزشکزاد

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

ليزا : … هميشه از آدمايی كه از خشم غصه دلهره يا عصبانيتشون فرار می كردن و قرصای آرام بخش می خوردن بدت می اومد. فرضيه ت هم اين بود: اين دوره زمونه مردم رو آنقدر ناز نازی كرده كه حتی ميخواد وجدان آدم ها رو به دوا ببنده ولی موفق نميشه كه انسان بودنمونو معالجه كنه.
ژيل : (متعجب و خوشحال) راستی؟
ليزا : هميشه می گفتی كه عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری، بلکه در اینه که همه چیز رو احساس کنی. هر طور که باشه…!

خرده جنایت های زَناشوهری | اریک امانوئل اشمیت | مترجم: شهلا حائری

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

اگر ميشد توان فراموش کردن را از انسان گرفت، او ديگر هيچ ستمی را تحمل نميکرد. هيچ کس به اندازه کسی که فراموشی را نپذيرد، تنها نيست. آنکه به زمانهای متفاوتی تعلق دارد، معاصر هيچ کس نيست…!

قطره اشكی در اقيانوس | مانس اشپربر | مترجم: روشنك داريوش

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

خیلی چیزها هست که تقصیر تو نیست. یا تقصیر من. تقصیر پیشگویی ها هم نیست، یا نفرینها یا دی اِن اِی، یا پوچی. تقصیر ساختار گرایی یا سومین انقلاب صنعتی هم نیست. همه می میریم و ناپدید می شویم، ولی علتش این است که نظامِ خودِ دنیا را بر پایه ی ویرانی و فقدان گذاشته اند. زندگی ما سایه هایی از این اصل رهنماست. مثلا باد می وزد. می تواند بادی شدید و خشن باشد، یا نسیمی ملایم. اما سرانجام هر بادی فرو می میرد و ناپدید می شود. باد شکل ندارد. فقط حرکت هواست، باید به دقت گوش بدهی، بعد استعاره را می فهمی…!

کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی | مترجم: مهدی غبرائی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

اوبر: کاش می‌دونستم چرا امشب این قدر افسرده ای، آنری. تقصیر ماست؟
سونیا: آنری می‌خواد هم واسه‌اش اتفاق خوب بیفته و هم نیفته. می‌خواد هم موفق بشه هم نشه، هم کسی باشه هم نباشه. هم شما باشه اوبر، هم یه آدم سرخورده، می‌خواد هم کمکش کنیم هم ولش کنیم. آنری اینه اوبر، یه آدمی که از شادی به غم می‌رسه، از غم به شادی. کسی که یهو هیجان زده می‌شه، بلند می‌شه و هیجان زده فکر می‌کنه زندگی پر از وعده ست، خودش رو با جایزهٔ راسل یا نوبل تصور می‌کنه، حس و حال یه دسیسه چین هیجان زده رو به خودش می‌گیره، و یهو بی‌دلیل از پا در می‌آد و فلج می‌شه، به جای عجله، بی‌تابی، شک و تردید، و به جای اشتیاق، دودلی بی‌حساب می‌آد سراغش، بعضی‌ها می‌تونن با زندگی کنار بیان و بعضی‌ها نمی‌تونن…!

سه روایت از زندگی | یاسمینا رضا | مترجم: فرزانه سکوتی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

دردمان این است که میبینیم معشوق جلوی چشممان در تصویری که از ما برای خود میسازد با ارزش ترین فضیلت هامان را حذف میکند و ضعف ها٬ نقص ها و جنبه ی مضحک وجودمان را برملا میکند … و دیدگاهش را به ما تحمیل میکند٬ وادارمان می کند خودمان را با چیزی که او در ما میبیند منطبق کنیم … و همیشه فقط در چشم کس دیگری که محبتش هیچ ارزشی برایمان ندارد فضیلت مان آشکار میشود٬ استعدادمان میدرخشد ٬قدرتمان فوق طبیعی جلوه میکند و چهره مان بهترین چهره میشود…!

برهوت عشق | فرانسوا مورياك | مترجم: اصغر نوری

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

این جور نیست که زندگی مان فقط به تاریکی و روشنایی تقسیم شده باشد. یک منطقه میانی سایه دار هم هست. کار عقل سالم تشخیص و فهم این سایه هاست. کسب عقل سالم هم قدری زمان و جد و جهد می طلبد…!

… می دانی چی فکر می کنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط می شود، ابدا مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشد یا نه. فقط سوخت اند.
آگهی هایی که روزنامه ها را پر می کنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه شان فقط کاغذند. آتش که می سوزاند؛ فکر نمی کند، آه، این کانت است ، یا آه، این نسخه ی عصر یو میوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه شان یکیست.
اطرات مهم، خاطرات غیر مهم، خاطرات کاملا بدرد نخور: فرقی نمی کند. همه شان سوخت اند…!

پس از تاريكی | هاروكی موراكامی | مترجم: مهدی غبرائی

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

وقتى كسى را دور انداخته ايم ديگر نبايد سعى كنيم اشتباهاتش را تشريح كنيم. وقتى دنبال چراهاى اشتباهات او مى رويم كه هنوز او را كامل دور نينداخته باشيم…!

زندگى جنگ و ديگر هيچ | اوريانا فالاچى | مترجم: ليلى گلستان

بهترین متن ها از کتالب ها , مجله مراحم

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: