بهترین متن ها در میان کتاب ها (سری ۴)

…ﻓﺮار ھﻤﯿﺸﻪ ﻧﺸﺎن ﺷﮑﺴﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ وﺳﯿﻠﻪ ﻓﺘﺢ ھﻢ ﺑﺎﺷﺪ…!
 
اﻧﺪﯾﺸﻪ ھﺎی ﻣﺘﯽ | ﺑﺮﺗﻮﻟﺖ ﺑﺮﺷﺖ | مترجم: بهرام حبيبی

پاراگراف کتاب (40)

در یک روز، در یک ساعت، همه چیز ممکن است درست شود! نکته اصلی این است که دیگران را مثل خودتان دوست بدارید. این نکته ی اصلی است، همه چیز است. به هیچ چیز دیگری احتیاج نیست. آن وقت بلافاصله خواهید فهمید که چطور می شود همه چیز را درست کرد. این حقیقتی است قدیمی. حقیقتی که بارها و بارها گفته شده، ولی باز هم بین انسان ها ریشه ندوانده! 
آگاهی بر زندگی برتر از خود زندگی است،
شناخت قوانین خوشبختی برتر از خوشبختی است.
این است چیزی که باید با آن بجنگیم! 
و من خواهم جنگید، 
علیه آن خواهم جنگید!
اگر همه ی ما می خواستیم،
همه چیز را می شد بلافاصله درست کرد…!
 
رویای آدم مضحک | مجموع هفت داستان کوتاه | فیودور داستایفسکی | مترجم: رضا رضایی

پاراگراف کتاب (40)

آنچه آدم را پیر می‌کند نگاه به گذشته و حسرت فرصت‌های از دست رفته است. حساب و کتاب روزهای گذشته آدم را زود پیر می‌کند و جز، بینی تیرکشیده و چشمان حریص و بی‌فروغ، چیزی از او باقی نمی‌گذارد…!
 
دیروزهای ما | ناتالیا گینزبورگ | مترجم: منوچهر افسری

پاراگراف کتاب (40)

… تنهایی بخشی از هستی است، باید با آن رو در رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. ارتباط با دیگران مهم ترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی است. هر یک از ما کشتی هایی تنها در دریایی تیره و تاریم. نورکشتی‌های دیگر را می‌بینیم، کشتی‌هایی که به آنها دسترسی نداریم ولی حضورشان و شرایط مشابهی که با ما دارند، آرامش زیادی به ما می‌بخشد. ما از تنهایی و درماندگی محضمان آگاهیم. ولی اگر بتوانیم سلول‌های بی روزنمان را بشکافیم، متوجه می‌شویم دیگرانی هم هستند که با وحشتی مشابه دست به گریبانند. احساس تنهایی، راهی برای همدردی با دیگران به رویمان می‌گشاید و به این ترتیب، دیگر چندان وحشت زده نخواهیم بود. پیوندی نادیدنی، افرادی را که تجربه‌ای مشترک دارند، به هم می‌پیوندد…!
 
روان درمانی اگزیستانسیال | اروین د. یالوم | مترجم: سپیده حبیب

پاراگراف کتاب (40)

جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید…! 
 
ژان کریستف | رومن رولان | مترجم: م. ا. به آذین.
پاراگراف کتاب (40)

اﯾﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ  ﮔﻢ ﺷﻮ ﺑﺮای ﻣﻦ تنها ﯾﮏ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻮد، ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺮﻓﯽ زده ﺑﺎﺷﻢ. ﺑﻪ اﺗﻔﺎق واﻗﻌﯽ ﺗﻮی اﯾﻦ ﮔﻢ ﺷﺪن ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮده ﺑﻮدم. آن ﻗﺪر اﺻﺮار ﺑﻪ رﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺮدم داﺷﺘﯽ ﮐﻪ از ﺣﺮﺻﻢ ﭼﯿﺰی ﭘﺮاﻧﺪم.  ﮔﻢ ﺷﻮ ﺑﺮای ﻣﻦ ﺗﻨهﺎ دو ﺑﺎر ﺑﺎز و ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪن ﻟﺐ ھﺎ ﺑﻮد و ﺗﮑﺮار دو ﻣﺼﻮت  ُا ﮐﻪ دو ﺛﺎﻧﯿﻪ ای ھﻢ روی ﻟﺐ ﺗﻤﺎم ﻣﯽ ﺷﺪ و ھﻢ ﺗﻮی ذھﻦ؛ در ردﯾﻒ ھﻤﺎن ﻏﺮوﻟﻨﺪھﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ دﺧﺘﺮﺑﭽﻪ ھﺎی ﭼﻤﻮش ﺳﺮ ﮐﻼس ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻨﺪ و ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻨﺪ. ﭼﻪ ﻣﯽ داﻧﺴﺘﻢ اﯾﻦ ﻗﺪر ﺑﯽ ظﺮﻓﯿﺘﯽ ﮐﻪ واﻗﻌﺎً ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮی، ﻣﯽ روی ﺗﻮی ﺧﯿﺎﺑﺎن و ﺳﺮت را ﺑﻪ ﭼﯿﺰی، ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ، ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺎﻧﯽ. ھﺮ ﭼﻪ ﺑﻮد، ﺗﺎزه ﺣﺎﻻ ﻣﻌﻨﺎﯾﺶ را ﻓهﻤﯿﺪه ام…!
 
آن ھﺎ ﮐﻢ از ﻣﺎھﯽ ھﺎ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ | ﺷﯿﻮا ﻣﻘﺎﻧﻠﻮ
پاراگراف کتاب (40)

آدم های بزرگ همیشه مزاحم کارهای بچه ها هستند. مهم هم نیست بچه ها چی کار می کنند. مگر این که بچه ها کاری انجام بدن که دوستش ندارن. وقتی بچه یی کاری انجام بده که دوست نداشته باشه، اون وقت آدم بزرگ ها یه خرده راحتش می گذارند. اما اگر همون بچه کاری بکنه که دوست داره…!
 
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد | ریچارد براتیگان | مترجم: حسین نوش آذر

پاراگراف کتاب (40)

ھﻤﯿﺸﻪ راه ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺑﺮای ﺷﻤﺎ ﺑﺎز اﺳﺖ و ﺟﺎی رﺷﺪ دارﯾﺪ. ﺧﯿﻠﯽ از آدﻣﮫﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎن را ﺑﻪ ﺣﺴﺎدت و ﺳﺮﺧﻮردﮔﯽ ﻣﯽ ﮔﺬراﻧﻨﺪ و از اﯾﻨﮑﻪ دﯾﮕﺮان ﺑﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ھﺎﯾﯽ دﺳﺖ ﯾﺎﻓﺘﻪ اﻧﺪ ﻧﺎراﺿﯽ ھﺴﺘﻨﺪ. ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ زﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﭘﯿﺘﺰای ﭘﭙﺮوﻧﯽ اﺳﺖ و ھﺮﮔﺎه ﮐﺴﯽ ﻣﻮﻓﻖ ﻣﯽ ﺷﻮد، ﯾﮏ ﺗﮑﻪ آن ﮐﻢ ﺷﺪه و ﺳﮫﻤﯽ ﺑﺮای آﻧﺎن ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ. ﻧﮑﺘﻪ ای ﮐﻪ ﺑﻪ آن ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺘﺰا ﺗﻨﮫﺎ ﯾﮑﯽ از ﻏﺬاھﺎی ﻣﻮﺟﻮد در ﺑﻮﻓﻪ آزاد اﺳﺖ. ﺑﺎز ھﻢ ﭘﯿﺘﺰاھﺎی دﯾﮕﺮی در ظﺮف ﺧﻮاھﻨﺪ ﮔﺬاﺷﺖ. وﻗﺖ و ﻧﯿﺮوﯾﺘﺎن را ﺑﯽ ﺧﻮدی ھﺪر ﻧﺪھﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﺮا دﯾﮕﺮی ﻗﺒﻞ از ﺷﻤﺎ آﻣﺪ و آن ﺗﮑﻪ را زودﺗﺮ ﺑﺮد. ﺳﮫﻢ ﺷﻤﺎ در ﺗﻨﻮر اﺳﺖ…!
 
ﺧﻨﺪﯾﺪن ﺑﺪون ﻟﮫﺠﻪ | ﻓﯿﺮوزه ﺟﺰاﯾﺮی (دوﻣﺎ) | ﻣﺘﺮﺟﻢ: ﻧﯿﻼ واﻻ

پاراگراف کتاب (40)

… چرا زشتی روح از بند درون آزاد می شود و صورت را می پوشاند. زشتی ظاهر مرا نمی ترساند. از زشتی سیرت می ترسم، زیرا پنهان است و از اعماق می آید، از راه دور. خود را در صورت جا می کند و بدبختی می آورد. بستر خود را در جسم و زمان پهن می کند. همه چیز در جسم است…!
 
… در ﭘﺎﻧﺰده ﺳﺎﻟﮕﯽ، آدم ﺑﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﯿﺸﺘﺮ دوﺳﺖ دارد ﺑﻨﺎھﺎﯾﯽ از ﺣﺮﯾﺮ و اﺑﺮﯾﺸﻢ ﺑﺴﺎزد و ﺑﻌﺪ ھﻤﻪ ﭼﯿﺰ را ﺑﺴﻮزاﻧﺪ و روز ﺑﻌﺪ دوﺑﺎره از ﻧﻮ ﺷﺮوع ﮐﻨﺪ…!
 
ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎن ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ | طﺎھﺮ ﺑﻦ ﺟﻠﻮن |ﻣﺗﺮﺟم: اﺳﺪﷲ اﻣﺮاﯾﯽ

پاراگراف کتاب (40)

…گفتی که تورا برای آن از خودم جدا می کنم که بی اندازه دوستت دارم. البته حالت طبیعی قضیه آن است که آدم در کنار یار محبوبش بماند و از او حمایت کند اما تو درست خلاف این را عمل کردی. دلیلش این بود که خوار شمردن عشق شورانگیز میان مرد و زن در تو سر زده بود. فکر می کردی که من تو را به جهان حسی می بندم. و لاجرم آرام و قرار نداشتی تا خود را وقف رستگاری روحت کنی … نوشته ای خداوند بالاتر از همه چیز خواهان زندگی پارسایانه بنده است. چه سخت است باور به چنین خدایی…!
… نه، من به خدایی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم. من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم…!
 
زندگی کوتاه است /نامه ای به قدیس آگوستین|  یوستین گوردر | ﻣﺗﺮﺟم: گلی امامی

پاراگراف کتاب (40)

… حسود گمان می‌کند که با اشک‌ها و فریادهایش گواهی از عظمت عشقش عرضه می‌کند. او تنها بیانگر ترجیح بدوی خویش بر دیگریست. در حسادت سه نفر وجود ندارند، حتی دو نفر هم نیستند، ناگهان فقط یکی هست در معرض همهمه‌ی جنون:‌ دوستت دارم پس تو باید همه چیز به من بدهی. دوستت دارم پس به تو وابسته‌ام، پس تو توسط این وابستگی ملزم هستی، تو به وابستگی من وابسته‌ای و باید از هر نظر مرا سرشار کنی و چون از هر منظر مرا سرشار نمی‌کنی پس از هیچ نظر مرا راضی نمی‌کنی، و من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلخورم، چون به تو وابسته‌ام و چون می‌خواهم دیگر وابسته نباشم، و چون می‌خواهم تو به این وابستگی پاسخ دهی…!
 
زنده‌تر از زندگی | کریستین بوبن | مترجم: دل‌آرا قهرمان

پاراگراف کتاب (40)

… زن ها موجوداتی بی نظیر هستند. آنها قادرند هر مصیبتی را تاب بیاورند، چونکه اینقدر عقل توی کله شان هست که بدانند تنها کاری که باید در قبال اندوه و دشواری های زندگی انجام داد اینست که دل به دریا بزنی و از میانه آن بگذری و از آن طرف سر به سلامت بیرون ببری. به نظرم دلیل اینکه زن ها قادرند این طور عمل کنند اینست که آنها نه تنها برای درد جسمانی شأن و اعتباری قایل نیستند بلکه اصلاً آن را محل اعتنا هم به حساب نمی آورند، زن ها از اینکه از پا در بیایند اصلاً خجالت نمی کشند…!
 
حرامیان ویلیام فاکنر | مترجم: تورج یاراحمدی

پاراگراف کتاب (40)

نيويورك فضايی بی انتها بود، هزار توئی از مكان هاي بی انتها؛ و مهم نبود چه قدر راه می رفت و چه قدر محله ها و خيابان هاي شهر را می شناخت، هميشه احساس می كرد گم شده است. نه فقط در شهر بلكه در خود هم گم شده بود. هر بار كه قدم می زد، احساس می كرد گويی خود را به جا می گذارد و با تسليم شدن به چرخش خيابان ها، با تقليل خويش به چشمی نظاره گر قادر می شود از اجبار فكر كردن بگريزد و اين بيش از هر چيز لحظه ای آرامش و خلايی درونی و خوشايند برايش به همراه داشت. دنيا بيرون از وجودش، در اطرافش و روبرويش بود و با چنان سرعتی تغيير می كرد كه امكان نداشت به چيزی بيش از لمحه ای فكر كند. تحرك اصل بود، گذاشتن قدمی از پس قدم ديگر و آزاد گذاشتن خويش تا حركت تن خود را دنبال كند. از بی هدف گشتن، همه ی مكان ها مثل هم شدند و ديگر مهم نبود كه كجاست. در بهترين حالت می توانست حس كند كه هيچ جا نيست. و بالاخره اين همان چيزی بود كه می خواست: اين كه هيچ جا نباشد…! 
 
شهر شيشه ای | پل استر | مترجم: شهرزاد لولاچی

پاراگراف کتاب (40)

مایکل: بسیار خب. دارم روزمو شروع می کنم. قهوه روی گازه. روزنامه روی میزه. رادیو داره وزوز می کنه، داره اخبار روز جهان رو پخش می کنه. تو این لحظه همسرم، لیویا، کجاست؟
لیویا تو اتاق نشیمن روی دوچرخه ثابتش نشسته داره ورزش لعنتیش رو انجام می ده. می تونم راهی پیدا کنم که مثل همیشه با هم صمیمی بشیم، مثلاَ یه حرف معمولی و معقول که سر صحبتو باز کنه. یه دیقه توی یه اطاق با هم ایم. هر دیقه ش خلاصه ای از کل زندگی من یا لیویاست.
یه وقتا هر دو ما احساس می کنیم زندگی مون خیلی شلوغ شده. هر لحظه از زندگی ما پر می شه از تاریخ و روانشناسی زندگی گذشته مون.
… تو زندگی زناشویی هیچ چی واقعی نیست. دلم میخواد تنها باشم؟ این فکر منو به وحشت می ندازه. اما مگه من بلدم با کس دیگه ای زندگی کنم؟…!
 
(نمایشنامه) والپارایزو | دان دلیلو | مترجم: کیهان بهمنی

پاراگراف کتاب (40)

پیش از این که شما زندگی کنید، زندگی به خودی خود هیچ است؛ اما به عهده ی شماست که به زندگی معنایی ببخشید. ارزش، چیزی نیست جز معنایی که شما برای آن بر می گزینید…!
 
اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر | ژان پل سارتر | مترجم: مصطفی رحیمی

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: