بهترین متن ها در میان کتاب ها (سری ۸)

و باز هم پول، همه چیز پول است. همه ی روابط انسانی را باید با پول خرید. اگر پول نداشته باشی، مردها به تو اهمیت نمی دهند، زن ها عاشقت نمی شوند، نه نمی شوند؛ یعنی توجه و عشق به تو آخرین چیزی است که اهمیت خواهد داشت و در نهایت توجه و عشق تا چه اندازه حقیقی خواهند بود! اگر پول نداشته باشی، دوست داشتنی نیستی! حتی اگر با زبان آدم ها و فرشته ها سخن بگویی. اگر پول نداشته باشی، آن موقع دیگر زبانی که با آن صحبت میکنی به نظر دیگران، زبان انسان ها یا فرشتگان نخواهد بود.
 
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ | ﺟﻮﺭﺝ ﺍﻭﺭﻭﻝ | مترجم: رضا فاطمی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

اگر شما آدم به دردبخوری هستید، در کشورتان بمانید و مسیر زندکی تان را با تلاش صادقانه هموار کنید؛ اما اگر آدم بی عرضه ای هستید، از کشورتان بروید، آنگاه خواه ناخواه مجبور خواهید شد کار کنید.
 
زندگی سخت | مارک تواین | مترجم: امیر وزیری
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان ازاین حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.»
دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش».
 
کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتن ِ نامه می‌شود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر
می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند.
 
کافکا و عروسک مسافر | جوردی سیئرا ای فابرا | مترجم: رامین مولایی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شده ام.خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد از خواب که بیدار شدم در باره اش حرف می زنیم.
خرس به خواب زمستانی رفت و ندانست…که عمر جیرجیرک فقط سه روز است…!
 
آویشن قشنگ نیست | حامد اسماعیلیون
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

قلب خاطرات بد را کنار می‌زند و خاطرات خوش را جلوه می‌دهد …
و درست از تصدیق همین فریب است که می‌توانیم گذشته را تحمل کنیم!
 
عشق سال‌های وبا | گابریل گارسیا مارکز | مترجم: کیومرث پارسای
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

آنچه در درون آدم می ماند بی نهایت بیشتر از آن چیزی است که به صورت کلمات بیرون می آید.اندیشه شما،ولو شیطانی ،وقتی در ذهن تان باقی است عمیق تر است؛ وقتی به قالب کلمات در می آید بی معناتر و پست تر می شود…که عکس این قضیه فقط در مورد آدم های نفرت انگیز صدق میکند؛به آسانی دروغ میگویند ،برایشان ساده است.
 
جوان خام | داستایوفسکی | مترجم: رضا رضایی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

من یاد گرفته ام که هیچ فرقی نمی‌کند چه قدر خوب و وفادار باشم، زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند! من آموخته‌ام کسانی را که دوستشان دارم، خیلی زود از دست می‌دهم و کسانی را که بود و نبودشان برایم اهمیتی ندارد، همیشه در کنارم خواهم داشت!
ولی هرگز فلسفه‌ی هیچکدامشان را درنیافتم.
 
فراتر از بودن | کریستین بوبن | مترجم: سید حبیب گوهری راد
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

من میدانستم نومیدی هست، اما نمیدانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال می کردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر می کشد. پوست تنم درد می کند، سینه ام، دست و پایم. سرم خالی است و دلم به هم می خورد. و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اینها با هم. کافی است زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همۀ موجودات نفرت کنم. چه سخت است، چه سخت است انسان بودن!
 
کالیگولا | آلبر کامو | مترجم: حسن نجفی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

در لطیفه ای از جمهوری دمکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا میکند. او میداند که سانسور چی ها همه نامه ها را میخوانند. به دوستانش میگوید: بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه ای که از طرف من دریافت میکنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد, بدانید که هرچه نوشته ام درست است, اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد, سراپا دروغ است. یک ماه بعد دوستاتش اولین نامه را که با خودکار آبی نوشته شده بود دریافت میکنند: اینجا همه چیز عالی است, مغازه ها پر, غذا فراوان, آپارتمانهای بزرگ و گرم و نرم, سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی, تنها چیزی که نمیتوان پیدا کرد مرکب قرمز است…!
 
به برهوت حقیقت خوش آمدید | اسلاوی ژیژک | مترجم: فتاح محمدی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

هنگامی که درباره ی این کره ی خاکی و مردم آن فکر میکنم ..به این نتیجه میرسم که خداوند آن را یا به حال خود رها ساخته و یا اداره ی آن را به یک موجود شروری واگذارده است…من هرگز شهری را ندیده ام که در آرزوی ویران سازی شهر همسایه ی خود نباشد..هرگز خانواده ای را ندیده ام که در آرزوی ریشه کن کردن خانواده ای دیگر نباشد.. در هر جایی از این جهان.. ضعیف از قوی متنفر است و در همان حال تنفر..جلوی او به خاک می افتد و زمین را می بوسد.. اقویا نیز ضعیفان را گله ی گوسفندی تلقی می کنند که باید به خاطر گوشت و پشمشان فروخته شوند.. یک میلیون افراد نظامی قاتل از یک گوشه دنیا به گوشه ی دیگر آن هجوم می آورند..و با نظم ویژه نظامیان ..آدم میکشند..غارت میکنند..و از این راه نان خود را به دست می آورند..زیرا شغل شریف دیگری برای آنان وجود ندارد..شهرهایی که به نظر میرسد از صلح و آرامشی برخوردارند..و هر جا که هنرها آغاز به شکوفایی میکند ..به زودی حسادتها به سوی آنها به حرکت در می آید.. دلهره های مردمی که مورد حمله نیستند.. از ترس حمله.. معمولآ خیلی بیشتر از ستمکشی شهرهای محاصره شده است ..عذاب و زجرهای پنهان بشر امروزه ..حتی از بدبختیهای اجتماعی آشکار دردناکتر است…
 
کاندید | ولتر | مترجم: دکتر محمد عالیخانی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

-به یاد بیاورید،به خاطر آنکه یخبندان می شد یا باران زیاد می آمد یا به قدر کافی نمی آمد،هیچ وقت هیچ چیز به قدری که باید نبود،آن وقت تلاش می کردیم تا نمیریم…بعد با این حال باید می مردیم.چه فریبی!…
-حتی آنچه خوب بود هم گول می زد…چون هیچ چیز تا آخر خوب نبود.مزه شراب را به یاد بیاور…درست همان لحظه که شروع به احساس آن می کردیم از میان می رفت؛به چنگتان می آمد و بعد دور می شد.هرگز از نوشیدن چیزی نمی فهمیدیم و در همان حال باید دوباره می نوشیدیم.باز باید شروع به نوشیدن می کردیم و دوباره مزه از ما می گریخت بی آنکه بتوانیم آن را دریابیم در حالی که بیهوده به دنبال آن بودیم و همه چیز مثل شراب بود چون هیچ چیز کامل نبود،هیچ چیز برای ما تمام نبود،هیچ چیز را نمی توانستیم به طور قطع حفظ کنیم.
 
شادی در آسمان |شارل فردینان رامو | مترجم: پیروز سیار
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

قبل از اینکه درو ببنده گفت:”از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس”!چند خیابون که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست.حس کردم همین نزدیکیها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد.حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه.صدا مثل وزوز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم.صدا انگار از گوشه پیاده رو می اومد. گوش هام روتیز کردم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین.کمی جلوتر حفره ای توی دیوار پیدا کردم.خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم.سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و دست و پا می زد.دستم رو بردم و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم.
 
روی ماه خداوند را ببوس | مصطفی مستور
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

نمی دانم این زن ها و شوهر ها چطور از عهده این همه چیز بر می آیند. هر شب چند ساعت وقت صرف می کنند تا بچه هایشان را ببرند رخت خواب و برایشان از روی کتاب قصه ی بچه گربه های بی تربیت و فک های یونیفرم پوش بخوانند و بعد اگه بچه دستور داد، از سر شروع کنند به خواندن. در خانه ی ما پدر و مادرمان ما را فقط با دو کلمه می گذاشتند توی رخت خواب. “خفه شو” این آخرین چیزی بود که قبل از خاموش شدن چراغ ها می شنیدیم
… دوستی دارم که بچه هفت ساله اش فقط دوست دارد چیزهای سفید بخورد. اگر همچین چیزی می گفتم، پدر و مادرم می گفتند “بفرما” و یک کاسه خمیر جلوم می گذاشتند و پشت بندش هم چسب چوب و یا گچ. اصلا سخت گیر نبودند. قانون های آن زمان با حالا فرق داشت.
 
بیا با جغدها درباره دیابت تحقیق کنیم | دیوید سداریس | مترجم: پیمان خاکسار
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

وقتی کسی جوان، زیبا، ثروتمند و مورد احترام است، میپرسیم که: “ایا شاد هم هست؟” ، تا بدانیم که خوشبخت است یا نه. ولی اگر شاد باشد ، دیگر فرقی نمیکند که جوان است یا پیر ، راست قامت یا گوژپشت، ثروتمند یا فقیر؛ چنین کسی شادکام است، و این اورا بس. روزی در اغاز جوانی کتابی کهن را باز کردم که در ان نوشته بود:
“کسی که بسیار میخندد، سعادتمند و کسی که بسیار می گرید شوربخت است.” -گفته ای بسیار ساده لوحانه ، که با این همه به علت حقیقت ساده ای که بیان میکند، نتوانسته ام فراموشش کنم، اگر چه بسیار بدیهی ست. پس بهتر است هرگاه شادی دق الباب میکند، به جای اینکه مکرر شک کنیم، که ایا ورودش جایز است یا نه ، همه ی درها را به سویش بگشاییم ، زیرا شادی هیچگاه بی موقع نمیاید.
زیرا فقط شادی زمان حال را پر سعادت میکند و این امر برای موجوداتی چون ما که هستی مان لحظه ی کوتاهی ست میان دو ابدیت است، بزرگترین موهبت است.
 
 
در باب حکمت زندگی | شوپنهاور | مترجم: محمد مبشری
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)
 

از اینکه با بقیه فرق داشت عاشقش شدم ، اولش تفاوت ها جذابند بعدش هی دنبالِ شباهت ها می گردیم . اوایل عاشق هم بودیم ، بعد از مدتی همدیگر را دوست داشتیم و حالا به همدیگر احترام می گذاریم . این ایده آل ترین شکل تغییرات زن و شوهری ست . عشق نمی تواند تا ابد دست نخورده بماند . عشق نوعی تغییر هورمونی ست و نتیجه ی فعل و انفعالات شیمیایی بدن … بعد از یکی دو سال هم فروکش می کند.
 
پری فراموشی | فرشته احمدی
 
دوست ایرانی من، اینجا ایران است… (8)

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان: